مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
872
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
كوچكى آمده بودند . » عمرو بن عاص گفت : « نه ، بلكه براى كار بزرگى آمده بودند . و تو كارهاى خطرناكى مرتكب شدهاى [ 1 ] يا بايد به عدالت و ميانهروى بگرايى يا كنارهگيرى كنى . » عثمان گفت : « اى فرزند نابغه ! هم اينك من تو را از مصر عزل كردم . » گويند چون عثمان خواستهاى مردم را برآورد ، مروان بن حكم ، كه مهر عثمان در دست وى بود ، به حمران بن ابان - كه نويسندهء عثمان بود - گفت : « اين پيرمرد فرتوت و خرف شده است ، برخيز و به ابن ابى سرح بنويس كه گردن كسانى را كه بر عثمان جمع شدهاند بزند . چنين كردند و نامه را به وسيلهء يكى از غلامان عثمان كه مدس نام داشت با يكى از شتران او فرستادند و او از كنار مردم كه در حسمى بودند گذشت و ايشان او را متهم كردند و گرفتند و نگاه داشتند و آن نامه را از اداوهء ( ظرف چرمى ) او بيرون آوردند و به مدينه روى آوردند . نزد على بن ابى طالب رفتند ، چرا كه او ايشان را خشنود و راضى كرده بود و ضمانت كرده بود . على با ايشان نزد عثمان آمد . گفتند چنين و چنان كردى و او منكر شد و گفت : « نفرين خدا بر نويسندهء آن نامه باد ! و بر كسى كه آن را املا كرده و كسى كه فرمان داده . » گفتند : « پس چه تصور مىكنى ؟ » گفت : « به گمانم مىرسد كه نويسندهء من نيرنگ ساز كرده . » شهر مدينه از بازگشت مردم پر ولوله و آشوب بود . بنو مخزوم از زدن عثمان عمار را در خشم بودند و بنو زهره از حال عبد الله بن مسعود و بنو غفار از وضع ابو ذر غفارى . از همهء مردم سختتر طلحه و زبير و محمد بن ابى بكر و عايشه بودند . مهاجر و انصار عايشه را به ترك آشوب فرا خواندند و عايشه دربارهء عثمان سخن گفت . مويى از مويهاى پيامبر و نعلين و جامههاى او را نشان داد و گفت : چه زود سنت پيامبر خويش را رها كرديد . عثمان در خشم شد و در حق خاندان ابو قحافه سخنانى گفت چندان كه ديگر نمىدانست چه مىگويد . سپس عمرو بن عاص گفت : « سبحان الله ! » و قصدش اين بود كه طعن مردم را در حق عثمان محقق دارد . مردم همه گفتند : « سبحان الله . » سپس عثمان بر منبر رفت و مىخواست تا دربارهء عهد و پيمان خويش سخن بگويد . مردى برخاست و او را دشنام داد و بر او عيب گرفت و گفت تو چنين و چنان كردى و عثمان متوجه مردمى بود كه پيرامون او بودند . هيچ آن مرد را پاسخى نگفت . سپس جهجاه بن سنان غفارى برخاست و چوبدستى كه در دست عثمان بود گرفت و شكست . عثمان نشست و مردمى از بنى اميه
--> [ 1 ] متن : « و قد ركبت ما بك نهابر » . كسى در حاشيه نوشته : ، « كذا فى الاصل » ، اما صحيح آن بايد : « ركبت بنا نهابير » باشد . در الامامة و السياسة چنين است : « انك ركبت بالناس نهابير » . ر ك : الامامة و السياسة ابن قتيبه ، چاپ مصر ، مطبعهء مصطفى محمد ، ج 1 ، ص 32 .